|
هرروز یک ترجمه، نوشته یا یک تجربه جدید
|
روی انگشتهام پروانه چسبوندم ، هرشب که میخوابم یکیشون پرواز میکنه و میره ، کنار پروانه ها گل چسبوندم که نرن ولی نمیدونم چرا فقط پروانه ها میرن و گلها میمونن .
توی خونه تنها نشستم و تمام پرده ها را کشیدم تا نور از یک درز کوچیک هم داخل نیاد ،تخت خوابم را پشت به پنجره گذاشتم ، توی تاریکی کتاب میخونم ، داستانهای کوتاه ژاپنی و نروژی و اشعار انگلیسی و فرانسه و المانی ، به کارهای طراح های مطرح امسال نگاه میکنم که یکیشون از روی من کپی کرده اما چهار سال قبل از اینکه من به طرحم برسم ، هرچیزی ممکنه ! تمام درزها بسته است اما با این پرده های زرد مگه میشه از دست نور فرار کرد؟
میک آپ شاید هنر نباشه اما این طراح از ترکیب آرت در میک آپ هایش استفاده کرده که انگار مجسمه ساخته یا نقاشی کرده ، شاید بهتر باشه نیو آرت نام گذاری بشه .








دوست داشتم یک روز سرد بهاری که از خونه میرم بیرون ، یکی از همون روزها که دیگه زمستون نیست اما کت لازم داری و باد میزنه و گرد و خاک و گرده های گل رو میبره توی بینی ات و هی عطسه میکنی ، وسط یکی از اون عطسه ها گم بشم .
دوست داشتم یک کوله پشتی داشتم و یک آی پد و یک چتر و میرفتم میرفتم و میرفتم ...
دور و بر خونه پر از پارچه گردگیری و بطری های خالی شیشه شور و کف شور و گار شور و همه چی شوره یه گوشه جاروبرقی افتاده ، یه گوشه تردمیل و تلویزیون که هنوز روش پر خاکه.
همه کارهایی که انجام دادم را لیست کردم ، خرج های کرده ، راه های رفته ، جایی برای کارهای مانده ام نیست ، کارهایی که دوست داشتم بکنم و هنوز نرسیدم ، جاهایی که میخواستم برم و نرفتم ، تمام خنده هایی که نکردم ، تمام اشک هایی که نریختم ، حرفهایی که نزدم ، تمام آدمهایی که ندیدم ...
نصف خونه کوچیک ما هنوز پر گرد و خاک و نصف دیگه برق میزنه . نمیدونم باید از نصف کثیف شرمنده باشم یا نصف تمیز . هنوز کشوها را بیرون نکشیدم . لباسهای کهنه و کوچیک شده را دور نریختم ، هنوز خونه را بوی کیک پر نکرده ، هنوز سبزه و سیب و سنجد و سماق نخریدم و توی کاسه نریختم ، هنوز خبری از شادی عید نیست ...
ای کاش بهار اینقدر زود نمی آمد که هنوز ندونم باید چیکار کنم و هنوز بهش فکر نکرده باشم و انجام نداده باشم و تو صفحه های آخر دفتر ننوشته باشمش .
اجازه ندید غذا خیلی در دندانتان باقی بماند .



هوشمندانه ... واقعا تشویق نمی شید مسواک بزنید؟
کل مفهوم این کمپین تبلیغاتی این است که به ماهی های تن به چشم پانداها نگاه کنید ، سریع عمل کنید تا از انقراض آنها جلوگیری کنیم . ماهی های تن را نخرید ، نفروشید و نخورید و در این طرح ما را یاری کنید.



اگر ناراحتی قلبی دارید، خیلی پاندا ها را دوست دارید و یا به هر دلیلی از دیدن این تبلیغ ناراحت و دلزده شدید باید بدانید این هدف اصلی این کمپین بوده ، تبلیغات منفی برای عدم خرید و فروش یک محصول ، هنوز نمیدانم چقدر تاثیر گذار و یا چقدر خوب یا بد است .
ما یارانه را هدفمند می کنیم ، آنها تبلیغش را می کنند :)




ممکنه کیک درست کردن ART محسوب نشه ولی انصافا درست کردن این کیک خیلی هنره ! البته گول رنگ قرمز داخلش را نخورید پرتقال خونی یا آلبالو و هرگونه میوه نیست ، فقط رنگ قرمز خوراکیه !!
خودم هنوز درستش نکردم پس نمیتونم بگم که خوشمزه هست یانه ولی اگه شما دوست دارین امتحان کنین میتونین برین اینجا و طریقه درست کردنش را بخونین و درست کنین ، اگه خوشمزه بود لطفا به من هم بگین :)
از مسیر دانشگاه تا خونه با صدای بلند نوار گوش میدادم و زیر پام را نگاه می کردم وقتی راه می رفتم . بارون می اومد ، برف می اومد ، ماشینهایی که رد می شدن هیچ اهمیتی نداشت ، من بودم و صدای بلند کریس دی برگ و جانی کش و سلندیون و ... بوق کش دار ماشینها ، یکی دوبار نزدیک بود برم زیر ماشین.
توی اتاق کوچکم شبها که همه می خوابیدن نور می زد بیرون ، چراغها را خاموش میکردم و زیر نور شمع کتاب میخوندم ، شمع هم که خاموش میشد خیال می بافتم ، برای خودم داستان قبل از خواب تعریف میکردم تا بخوابم . آنقدر خیال می بافتم که شخصیت خیالم بزرگ میشد .
سر کلاس درس استاد درس میداد و من نوار گوش میدادم ، گاهی از ردیف اول ، نگاهش میکردم و توی جزوه ام داستان مینوشتم که چاپ می شد ، گاهی خیال میکردم جای دیگری هستم و اینها تمام خیال من است .
هرجا دوست داشتم میرفتم ، هرجا میخواستم مینشستم ، هرکار که میخواستم میکردم . با ناخن های 10 رنگم هرچه میخواستم مینوشتم گو اینکه گاهی سانسور میشد. آدامس بادکنکی ام را باد میکردم و بلند بلند میخندیدم . هرچه میخواستم میپوشیدم . تا اینکه نفهمیدم چه روزی بالاخره بزرگ شدم ...
نمیدونم چی شد ، نه خیال می بافم ، نه مینویسم، نه خواب میبینم ، نه راه میرم نه حتی نوارگوش میکنم. ماشین سوار میشم ، همیشه عجله دارم ، لباسهای سیاه میپوشم ، میترسم ، از فردایی که نیامده میترسم . به حرف همه گوش میکنم ، توی روز روشن کابوس میبینم . شاید یکی من را عوض کرده خودم نفهمیدم !!
عکــــــــــــسهای نامـــــــــــــــــزدی برایان و سامانتا ، شاید طراح باشند چون تمام صحنه را خودشان ساخته اند و عکاس فقط عکسهای زیبایی گرفته است .


حس خیلی خوبی دارند . برای دیدن بقیه عکسها به اینجا سری بزنید.