من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله
گرگ و ندیدی
دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفعه مثل پرنده قفس عشق رو شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون
دورها نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها غروبها که تاریکه نریزن سرت
کلاغها نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون و تگرگ میومد از
آسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و
پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش
می شدی
آره پروانه شدم که پرهام سوخته شه تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
چه بسوزه پر و بالم چه راحت بشه خیالم
دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات اینقده می گم تا خسته شم با
عشق توشکسته شم
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه توست


به او بگوييد دوستش دارم،
به او که صداي پايش را ميشنوم،
به او که لحن کلامش را ميشناسم ،
به او که گل هميشه بهارمن است،
به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است
به او که عشق جاودانه من است
به او که عمق نگاهش را ميفهمم،
به او که........

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود!!!


دیوانه ام ، تو عاشق در بند می خری ؟
کوه غمم ، تو کوه دماوند می خری ؟
صید کمند زلف تو هستم ، به من بگو
آیا غزال زخمی در بند ، می خری ؟
من دلشکسته ی تو ام ای نازنین من
ساز شکسته را ، تو بگو چند می خری ؟
ای بهترین ، اسیر شکر خنده ی تو ام
آیا اسیر را به شکر خنده می خری ؟
چون یوسفم به دست زلیخای عشق تو
هستی عزیز من و خداوند ، می خری ؟
میل حرث نموده گیاه دل من
یک قطعه زان ، به خاطر پیوند می خری ؟


در زیر باران
در زیر باران نشسته بودم چشمم را به آسمان دوخته بودم
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم انتظار می کشیدم انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود.
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود.
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست! من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند.
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود و یا اینکه ناپدید شود! من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد! همان رنگ باران عشق من !
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود! انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!
باران کم کم داشت رد خود را گم می کردو آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم آنقدر انتظار کشیدم تا قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد نگاهم همچنان به آن قطره بود طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند.
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشستچه لحظه قشنگی در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد اشکهایم با آن قطره یکی شده بود احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته به قطره وابسته شدم آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد.

با همین دست به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم
جا برای تن گنجشک زیاد است اما
به درختان خیابان تو عادت کردم
سالها سخت تر از باور من خط خوردند
تا به نه گفتن آسان تو عادت کردم
دستم اندازه یک لمس بهاری گرم است
بس که بی پرده به دستان تو عادت کردم
مانده ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم ...

یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم


گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.

جايي درون قلبم خالي است شايد بتوانم تو را در آن راه دهم
ولي حواست باشد
همان جا مينشيني و به چيزي دست نمي زني
به دنبال جاي بيشتري هم نباش
همان قدر که اجازه دادم در قلبم بيايي برايت زياد است
اگر بخواهي شورش کني و براي خودت حکومتي بر پا کني
مطمئن باش سرکوبت مي کنم
بعد از آن شايد تبعيدت کنم
يا اعدام...
يادت نرود من از آن دخترهاي احساساتي نيستم
که يک تازه وارد را سلطان قلبم بنامم
قبل از تو خيلي ها آمده اند و رفته اند
پس هميشه آماده ي رفتن باش
اگر مي خواهي بيشتر بماني
از قديم گفته اند دوري و دوستي
شايد اگر زياد کنارم باشي دلم را بزني
اگر تصميم داري دلم را بشکني
زياد به خودت زحمت نده
آن روز که براي اولين بار دلم را شکستند
يک قلب سنگي به جايش گذاشتم
اگر مي بيني سرد است
خوب لباس گرم بپوش
با اين شرايط باز هم مي خواهي در قلب من بماني؟
اگر نمي خواهي....
نفر بعد.......................
|
مهربان من |
|
مهربان من 
هرگز از بی کسی خویش مرنج ، هرگز از دوری این راه مگو و از این تنهایی ، و از این فاصله ها ... که میان من و تو روئیده است ...
بگذار تا که پروانه ، تنهایی از این پنجره آزاد شود ، برود .
بال خود را بسپار به نسیم ، قاطی باد شو ، بگذار کبوتر خوشبختی روی بام قفست بنشیند .
هر زمان که دلت تنگ من است ، بهترین شعر مرا قاب کن ، پشت نگاهت بگذار تا که تنهائیت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی ...
آری در همین یک قدمی ... 
|
خیلی دوستت دارم مریمی گلم ..........